مراسم آغاز سال تحصیلی 91 - 92 با حضور اساتید ،کادر و طلاب مدر سه معصومیه و با سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای جمشیدی در تایخ دوم مهرماه برگزار گردید.
مدير حوزههاي علميه خواهران سراسر کشور در بخشی از سخنان خود با توجه به نقش طلاب خواهر و حوزه های علمیه خواهران فرمودند :
حوزههاي علميه خواهران و خواهران طلبه بايد عملا حضور علمي خود را در عرصههاي مختلف به اثبات برسانند.
ایشان با اشاره به موفقيتهاي بانوان طلبه در عرصه پژوهشي اظهار کرد: رشد آثار بانوان طلبه اعجابآور است.
و با بيان اينکه طلاب بايد حضور علمي خود را در عرصههاي مختلف به اثبات برسانند، و اینکه کار اصلي در حوزههاي علميه خواهران يعني تهذيب، پژوهش و آموزش بر عهده بانوان طلبه قرار دارد.
ایشان با بيان اينکه امروز شاهد نمودار شدن ظرفيت عظيمي در حوزههاي علميه خواهران هستيم، تصريح کرد: در شرايطي که عدهاي شعار عفاف و حجاب ميدهند، حوزههاي علميه خواهران آرام و کمهزينه بستري فراهم کردهاند که اشاعهدهنده عفاف و حجاب است.
حجتالاسلام و المسلمين جمشيدي هدف نخست بانوان طلبه را خانوادهها برشمرد و اضافه کرد: اين تاثيرگذاري نه از طريق امر و نهي بلکه از طريق بندگي و خدمت حاصل ميشود.
وي افتخار حوزههاي علميه را سربازي امام زمان(عج) دانست و افزود: افتخار حوزههاي علميه اين است که علم را براي خدا تحصيل ميکنند.
مدير حوزههاي علميه خواهران کشور با اشاره به اينکه بانوان طلبه پنج سال از بهترين سالهاي عمر خود را در حوزههاي علميه سپري ميکنند، اظهار کرد: آنچه مايه ارزش اين تحصيل ميشود آن است که تحصيل براي براي خدا باشد و نيت خدايي داشته باشد.
در ادامه این مراسم بیانیه ای نیز توسط خواهران طلبه در محکومیت توطئه صهیونیستی - اسرائیلی اهانت به ساحت مقدس رسول خدا خوانده شد .
در این راستا همچنین طوماری در محکومیت این توطئه ننگین به امضای خواهران طلبه رسید.
حميده رضايي(باران)
كتابخانهمان بزرگ و غني است، دانشجويان و پژوهشگران زيادي براي استفاده از منابع به آنجا ميآيند. براي هر مبحث يك بخش مستقل كتاب دارد. قرآن، مهدويت، روانشناسي، سينما، ادبيات، اقتصاد، طب، نقاشي،… و يك بخش هم «دفاع مقدس».
حرف «شهيد كشوري» كه شد، با خودم فكر كردم مشكلي نيست، همين جا كتابي از زندگينامة او پيدا ميكنم و كار تمام است، اما…
كامپيوتر كتابخانه هيچ چيزي نشان نميدهد. نتيجة جستجويش براي كتابي دربارة «شهيد احمد كشوري» صفر است. «شهيد»ش را پاك ميكنم، فايدهاي ندارد. ميكنمش: «كشوري». چند كتاب نشان ميدهد، خوشحال ميشوم. ميروم سراغشان:
ـ كشوري، احمد رضا / اصول سياسي اسلام در…
ـ كشوري، احمد رضا / راههاي سعادت و…
ـ ابوالحمد، عبدالحميد / حقوق اداري ايران: استخدامهاي كشوري…
شهيد حشمتالله حيدري، از زبان همسرش
ـ تاريخ تولد: 24/9/1345
ـ كارمند مخابرات
ـ ازدواج با خانم صديقه باقري: ديماه 1372
ـ حضور در جبهه: هشت سال
ـ شهادت: 27 آبان 77، بيمارستان ساسان
(1)
من با خدا معامله كردم. از او خواستم محسن را، محسن سه سالهام را، از من بگيرد؛ ولي او برايم بماند، در كنارم باشد. سالهاي سال زندگي كنيم. تعجب ميكنيد، شايد خودخواهانه به نظر ميرسد. عشق مادر… اين عشق افسانهاي به فرزند… اما من دلم ميخواست او كنارم باشد. عاشق هم نبوديم، يك ازدواج سنتي با مراسم خواستگاري و آداب مخصوص به خودش، اما من عاشقش شدم.
(2)
ما يك خانواده هفت نفره ساكن زرينشهر بوديم. سال61 پدرم شهيد شد. زمستان آن سال سخت بود. يادم ميآيد داشتم آماده ميشدم به مدرسه بروم، كلاس اول ابتدايي بودم. سفرة صبحانه پهن بود. مادرم قوري و كتري را از روي علاءالدين پايين گذاشت كه در زدند، عمه و دختر عمهام وارد شدند. به دختر عمهام گفتم كجا ميخواهيد برويد؟ چرا لباسهاي بيرون را پوشيدهايد؟ مگر مدرسه نميآييد؟ اخمهايش را تو هم كشيد و گفت: مامانم گفته به كسي چيزي نگويم. خيلي دلم گرفت، توي حال خودم بودم كه صداي گريه مادرم بلند شد. يكي در حياط را ميزد. همسايه بود. ناصر را از مدرسه برگردانده بود. من و ناصر كه ده سال داشت، دو تا بچة بزرگتر بوديم و بقيه كوچكتر از ما… همه به گرية مادرم به گريه افتاديم. دورش را گرفتيم. با دلهره و نگراني نگاهش كرديم. پدر وصيت كرده بود در زادگاهش به خاك سپرده شود. يك ماشين گرفتيم و به «كاكلك» رفتيم. روز بهخاكسپاري برف سختي ميباريد. ما همه دور مادر را گرفته بوديم و گريه ميكرديم. هنوز وقتي از خاطرات آن روزها حرف ميزند، اشكش ميريزد. ميگويد تازه فهميدم به خانم زينب كبرا با يتيمهاي قد و نيمقدش چه گذشت!
سردار شهيد حميد رسولي:
چند صباحي است از آغاز جنگ تاكنون روحمان غمزده است؛ اما نه غم شكست، نه غم عزيز از دست رفته و نه غم ياران از دست داده، غم و حسرت ماندن است، غم فاسد شدن است، غم اجابت نشدن است، غم شهيد نشدن است، غم شرم است، و از همه بالاتر ترس از راه غير خدا رفتن است.
خداوندا، ميترسيم، ميلرزيم، وحشت داريم، خوفناكيم، گريانيم، غصه داريم، درد دل داريم، غفلت زدهايم، واماندهايم، مفلوك و بيچارهايم، ناتوانيم، فريادمان رسا نيست، ديگر عبادتمان از روي خلوص نيست، واي خداي بزرگ، نكند كه دل به دنيا بستهايم، و خودمان غافليم، عشق به اين معشوق عصيانزده و اين عروس شيطاني كه تا صبح با كسي به مهرباني به سر نبرد، ما را از عشق به لقايت باز داشت. ميترسيم زيرا ترس از فشار قبر داريم، ميلرزيم از لحظه حساب در روز مقدس موعودت، وحشت از آن داريم كه نكند نامه اعمالمان سياه باشد، خوفناك از آتش و زبانههاي جهنمت هستيم، گريان از فراق روي تو و آل محمد(ص)ايم، غصه از آن داريم كه با حسين(ع) محشور نشويم، درد دل به درگاه تو داريم كه شايد با التجاء و تضرع ما را اجابت كني، غافل از اعمال خود هستيم، زيرا اهميت زيادي براي واجبات و ترك محرمات قائل نيستيم و ناتوانيم چون شيطان ما را به هر سوي ميكشاند، فريادمان رسا نيست، زيرا حرفمان حرف دلمان نيست، حرف نفس است و غير تو.
پروردگار من، به نظرم ميايد در درگاه تو در روز محشر ايستادهام، آخر من چه دارم كه بگويم. … آنقدر دنيا ماتمسراست كه غصه در آن بيمعنا است. ماندن، گريه دارد، وحشتناكتر، ماندن همراه با گناه، غرور، عجب، تكبر، راهطلبي، غفلت و… است.
محقق: سميه فرماني
استاد راهنما: آقاي سيد علي حسيني زاده
چکيده :
موضوع تحقيق حاضر، زمينه هاي تربيت کودک مي باشد.
در امر تربيت فرزند، بزرگترين و مهمترين هدف، تربيت فرزندي صالح، سالم و موفق در همه زمينه ها مي باشد. بنابراين براي دستيابي به اين هدف مهم نياز به زمينه ها و مقدماتي است که اگر به طور صحيح بکار گرفته شود؛ اميد است که بتوان به آن هدف بزرگ دست يافت، در غير اينصورت نابرده رنج، گنج ميسر نمي¬شود.
درباره تربيت فرزند روايات فراواني از پيامبر (ص) و اهل بيت(ع) وجود دارد. با توجه به جامعيت دستورات و احکام اسلام، که هم توجه به سلامت و بهداشت جسمي و هم تعادل و تکامل روحي را در برمي گيرد. همچنين با عنايت به اين امتياز اسلام که همزمان با وضع قانون و يا توصيه و سفارش به آماده سازي محيط و عناصر تربيتي نيز اقدام مي کند، برخي از امور به عنوان واجب و تکليف والدين نسبت به فرزند و برخي به عنوان امور مستحب و پسنديده، در سالم سازي فضاي تربيتي کودک مور تاکيد قرار گرفته¬اند.
بدين منظور دين اسلام، روش اسلامي را با کودک در پيش گرفته و برنامه هاي تربيتي آن از مراحل نخستين پيوند زناشويي آغاز و تا تولد کودک و دوران شيرخوارگي و بعد از آن، مرحله استقلال کامل و اعتماد به نفس او ادامه دارد.
ما در اين تحقيق نيز، براي اينکه بتوانيم زمينه هاي تربيت را در امر خطير وظايف والدين ترسيم کنيم، تعاليم و دستورات مهم ديني را گردآوري کرده و با استفاده از منابع حديثي و روايي سعي کرديم مطالب مهمي را در تحقيق خود بگنجانيم تا شايد مورد توجه خانواده ها بخصوص والدين قرار گيرد و با عمل به اين مسائل بتوانند فرزنداني با تربيت اسلامي تحويل جامعه دهند و همچنين با رعايت مسائلي که زمينه ساز در تربيت آينده فرزند هست در سلامت و موفقيت فرزند خود کوشا باشند.
نام طلبه: وجيهه عادلي
استاد راهنما: باب الخاني
چکيده:
ارتباط خودشناسي و خداشناسي، بيان مي کند که چگونه پيوندي مي تواند بين اين دو امر وجود داشته باشد و چگونه مي توان از خودشناسي به خداشناسي رسيد.
در روايات بسياري، ارزش واهميت خودشناسي به اندازه اهميت خداشناسي دانسته شده، ومستقيما به اينكه خودشناسي راه وصول به خداشناسي است اشاره شده است ؛ همچون حديث گرانبهاى حضرت رسول اكرم -صلى الله عليه وآله-كه مى فرمايند: من عرف نفسه فقد عرف ربه.
چرا که تنها انسان است که به عنوان برترين مخلوق مي تواند کاملترين نشانه ها را از خالق خود نمايش دهد از اين رو منظور از اين خودكه معرفت خدا در پي شناختش حاصل مي شود، نفسي است که مجرد از ماده كه نمود خلقي روح است و به آن روح نيز اطلاق مي شود وبه مراتب بالاي آن كه گرايشات متعالي منتسب به اوست قلب نيز اطلاق مي شود قلبي كه واسطه ي بين روح ونفس حيواني يا عالم امر وعالم ماده بوده واز عقل كه مهمترين ابزار او جهت صعود از عالم ناسوت به عالم ملكوت است بهره مند است.
اين روح مجرد است که از حق تعالي در جسم مادي انسان دميده شده است و او را به مقام خليفه الهي و مسجود فرشتگان شدن، هدايت مي کند.
بر انساني که خواهان رسيدن به خوشبختي و کمال است، ضرورت دارد که به اين جايگاه والايي که مي تواند داشته باشد قلباً توجه داشته باشد و بداند چنين معرفت و توجه قلبي تنها از راه تزکيه، ايمان، عمل صالح و خلوص در عبادات حاصل مي شود.
اما مهمترين مطلب اينکه چنين معرفتي، شهودي است. شهودي که عين وجود انسان مي با شد؛ پس آنگاه که به شهود اين حقيقت که انسان کاملترين مظهر صفات خداست مي رسد. در واقع در اين مقام او عين مظهر صفات خدا شده است، بنابراين خداي خويش را که در آينه ي نفس خود تجلي نموده است به تماشا مي نشيند و در اين شهود حيران و سرمستانه، فاني در او مي شود و فقط او را مي بيند.
سلام بر تو که عند ربهم یرزقون شدی.
و سلام بر تو
ای آنکه در زمین گمنام شدی حالآنکه تو شهر آفاق ملائک گشتی .
راستش را بگو
که در نیمه شبهای تاریک خاکریز در گوش ارباب بی کفن مان چه نجوا کردی که این گونه تو را به سوی کوی خویش دعوت کرد .
راستش را بگو
ظهر عاشورا در میدان رزم و دفاع چگونه نمازگزاردی که ششماهه اباعبدالله تو را به مهمانی دائمی پدر فراخواند.
راستش را بگو
در مسلخ عشق چگونه از علم دین علمداری کردی که علمدار حسین جواز پرواز به سوی اوج زیبایی را برایت امضا کرد.
راستش را بگو
واسطه این همه لطف و رحمت به تو
چه بود ؟
که بود ؟
سید منیره موسوی - فارغ التحصیل سطح 2
نرگس قنبري
صداي قرآن ميآيد. آفتاب خود را جمع ميكند. حالا ميفهمم چرا عصرهاي جمعه، بابا به اينجا ميآمد. نسيم ملايمي ميآيد و برگهاي خشك روي قبرها را اين سو و آن سو ميبرد. آهي ميكشم.
كلمات جلوي چشمانم جان ميگيرند: «شهادت: روز هفده شهريور»، درست روز تولدم، جمعه سياه. روزي كه مامان براي خريد نان رفت و ديگر برنگشت. پس از رفتن مامان، بابا، هفده شهريور هر سال دو دسته گل قشنگ ميخريد و ميآيم قبرستان. عصرهاي جمعه هر وقت مامان را صدا ميزنم، شبها به خوابم ميآيد و شاخه گلها را ميآورد كه توي تاغچه بكارم.
امروز لاله قرمز آوردم؛ مثل همان لالههايي كه توي لوله تفنگ سربازهاي آن روزها بود. وقتي هفت ساله بودم و از مدرسه برميگشتم، سركي هم به گلفروشي سر خيابان ميكشيدم و از ديدن آن همه گل، غرق شادي ميشدم و دلم ميخواست همه را براي مامان ببرم. يادم ميآيد آن روز عصري كه كيفم را زير بغل گرفته بودم و از مدرسه ميآمدم، خيابان شلوغ بود و ماشينهاي زيادي كه سرنشينان آن همه نظامي بودند، خيابان را اشغال كرده بودند و ميشنيدم كه مردم ميگفتند: شاه آمده است. سربازها شاخههاي گل را به سوي ارتشيها ميانداختند و صداي «زنده باد شاه!» گوشهايم را كر ميكرد. سربازي يك لاله سرخ را توي دستم گذاشت و خواست كه آن را به شاه بدهم. سرباز كه سرش را برگرداند، آن را زير روپوشم پنهان كردم كه براي مامان ببرم. روبان قرمز از لابهلاي موهايم به زمين افتاد. بوي اسپند و گلاب در هوا پخش بود. فوارهها توي هوا چرخي ميخوردند و توي حوض وسط فلكه ميريختند. دلم ميخواست ببينم شاه چه شكلي است. جمعيت فشار ميآوردند و من نگران آن لاله زير روپوشم بودم كه پژمرده نشود. دلم ميخواست راه باز ميشد و هر چه زودتر آن سمت خيابان ميرفتم. دلم پر ميزد براي عروسك پشت ويترين؛ عروسكي كه چشمهاي عسلياش با آن مژگان بلندش هميشه برق ميزد. با دستهايم مردم را كنار ميزدم كه بتوانم از لابهلاي ماشينهاي نظامي به سرعت بگذرم، ولي باز به عقب هولم ميدادند و امان نميدادند. شاخههاي گل درون اتومبيل پرت ميشد و صداي جاويد شاه، گوشم را آزار ميداد. بي خود نبود كه بابا آن روز صورتش را چهار تيغه كرد و لباسهاي اتو كشيدهاش را به تن كرد و غرغر مامان هم بلند شد كه: «اين وسط چي به تو ميرسه؟ ….» مامان هميشه عكس شاه را كه بابا توي طاقچه گذاشته بود، پشت و رو ميكرد و زير لب ناسزا ميگفت.
صفحات: 1· 2
صادقي بيسيمچي بود. هر وقت خبر شهادت بچهها را ميدادند، من سريع از سنش، از شهرش، از زندگياش، از چهره آن شهيد، از آن همه زجر جنگ، حتي كمكم از چرايي حادثهها حرف پيش ميانداختم. اما صادقي كسي بود كه خبر شهادتها را ميشنيد و فقط آه ميكشيد.
و آن شب در جواب اينكه دوست دارد در چه حالي شهيد شود، هيچ نگفت: فقط آه كشيد. و اين راز دلش بود كه آشكار كرد؛ بر خلاف من كه هياهوي بسيار كردم و گندهگوييهاي زيادي بر زبان آوردم. بالاخره من اسير شدم، اما او شهيد شد.
نشریه امتداد
- روايتي از پاسگاه زيد
نزديكهاي ظهر بود كه وارد خط پاسگاه زيد شديم، منطقه عمومي عمليات رمضان. گفته بودند: جايي كه ميرويم اصلاً پدافندي نيست، فقط عملياتي صرف. خرداد 62 بود، مدتي بعد از عمليات والفجر يك، گردان بلال، لشكر هفت وليعصر(عج).
- صبح ساعت 6 كه ميشد، باد شروع به وزيدن ميكرد. هوا هم خيلي گرم بود؛ به طوري كه از شدت گرما، برايمان سراب ايجاد ميشد. زمين هم كه شورهزار بود. از يك طرف عرق ميكرديم و از طرفي خاكهاي زمين كه حالا به خاطر باد به صورت غبار درآمده بود، به سر و صورت ما مينشست، جايش خيلي ميسوخت، طولي نكشيد كه گردن و دست و پا و جاي كشهاي گِتر بچهها زخم شد.
از صبح تا شب به خاطر باد و گرما، آرامش و قراري در كار نبود. شب هم كه ميشد، پشهها به مهماني ميآمدند. حالا اين دود كباب بود كه از ما بلند ميشد.
- فاصله خط خودي تا دشمن زياد بود؛ يك خط كاملاً پدافندي. گاهي هم براي اينكه خيال نكنيم جنگي در كار نيست، عراقيها ميآمدند و آتشي ميريختند و فرار ميكردند.
- كانالي آنجا بود كه بچههاي لشكر 17، آن را به طول 1300 متر در 5/1 متر عمق حفر كرده بودند؛ در انتهاي كانال سنگري بود كه به نوبت شبها در آن و در طول كانال نگهباني ميداديم. در طول روز هم يكي دو نفر آنجا به سر ميبردند.